تبلیغات
شیمی زابل ورودی89 - ارزش خوندن داره
داستان در مورد سربازیست كه بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت

قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسكو با پدر و مادرش تماس گرفت: بابا و مامان دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم كه می خوام بیارمش به خونه

پدر و مادر در جوابش گفتند: حتما ، خیلی دوست داریم ببینیمش

پسر ادامه داد:چیزی هست كه شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یك پا و یك دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره كه بره و می خوام بیاد و با ما زندگی كنه

پدر :متاسفم كه اینو می شنوم. می تونیم كمكش كنیم جایی برای زندگی كردن پیدا كنه

پسر گفت:نه، می خوام كه با ما زندگی كنه

پدر گفت: پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می كنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش كنی. خودش یه راهی پیدا می كنه

در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت

پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینكه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسكو با آنها تماس گرفت

پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود

به نظر پلیس علت مرگ خودكشی بوده

پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسكو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش كردند. اما شوكه شدند به این خاطر كه از موضوعی مطلع شدند كه چیزی در موردش نمی دانستند

پسرشان فقط یك دست و یك پا داشت...!!ا




تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : ابوذر یگانه فر | نظرات